مگر یک روز ابراهیم ادهم
بپرسید از یکی درویش پُر غم
۱که بودی با زن و فرزند هرگز
چنین گفت او که نه، گفتا زهی عِز
۲بدو درویش گفت ای مرد مردان
چراگوئی، مرا آگاه گردان
۳چنین گفت آنگه ابراهیم کای مرد
هر آن درویش درمانده که زن کرد
۴به کشتی در نشست او بی خور و خواب
وگر فرزندش آمد گشت غرقاب
۵دل از فرزند چون در بندت افتاد
که شیرین دشمنی فرزندت افتاد
۶اگرچه در ادب صاحب قرانی
چو فرزندت پدید آمد نه آنی
۷اگرچه زاهدی باشی گرامی
چو فرزند آمدت رندی تمامی
۸