چنین گفت آن امیر دردمندان
که نیست این بس عجب از گوسفندان
۱که میآرند ایشان را بخواری
که تا بُرّند سرهاشان بزاری
۲که بی عقلند و ایشان میندانند
ازان سوی مقابر چون روانند
۳ازان قصّاب میباید عجب داشت
که او هم علم دارد هم طلب داشت
۴چو میداند که او را نیز ناگاه
بخواهندش بریدن سر درین راه
۵چگونه فارغ و ایمن نشستست
نمیجنبد خوشی ساکن نشستست
۶نگه کن تا بآدم پُشت بر پشت
که چندین طفل عالم در شکم کُشت
۷بسی میرند جسم مور داده
بسی شیرند تن در گور داده
۸جهان را ذرّهٔ در مغز هُش نیست
که او جز رستمی سُهراب کُش نیست
۹چه میگویم خطا گفتم چو مستان
که او زالیست سر تا پای دستان
۱۰ترا میپرورد از بهر خوردن
بِنِه این تیغ را ناکام گردن
۱۱مکش گردن، فلک سیلی زن تست
که گر سیلی خوری در گردن تست
۱۲بسیلی کردنت پرورده گردی
که تا فربه شوی وخورده گردی
۱۳