ز مرغ خانگی بازی برآشفت
بمرغ خانگی آنگه چنین گفت
۱که مَردُم داردت تیمارخانه
دمی نگذاردت بی آب و دانه
۲نگه میدارد از اعدات پیوست
که تابر تو نیابد دشمنی دست
۳تو پیوسته ز مردم میگریزی
چنین بد عهد از بهر چه چیزی
۴وفای تست مردم را همیشه
ترا جز بیوفائی نیست پیشه
۵نیامیزی تو با مردم زمانی
چو تو نشنیدهام نامهربانی
۶مرا باری اگر مردم بصد بار
ز پیش خویش بفرستد بصد کار
۷درآیم عهد ایشان را بپرواز
بزودی هم بر ایشان رسم باز
۸وفایی نیست مرغ خانگی را
که پیشه میکند بیگانگی را
۹چو مرغ خانگی بشنید این راز
جواب باز داد اندر زمان باز
۱۰که ای بی دانش بی قدر و مقدار
نه بینی باز کُشته سر نگون سار
۱۱ولی صد مرغ بینی سر بریده
به پای آویخته سینه دریده
۱۲وفای آدمی گر این چنینست
ازان بیزار گشتم این یقینست
۱۳چنین عهد و وفا را در زمانه
چه بهتر، خاک بر سر جاودانه
۱۴چه گر این ساعتم میپرورد لیک
برای کشتنم میپرورد نیک
۱۵تو گر این را وفا دانی جفا بِه
بسی کفر از چنین مهر و وفا به
۱۶ز دیری گه ترا ای چرخ گردان
روانست آسیا برخون مردان
۱۷شگفتا کارِ تو ای چرخ ناساز
که در خاک افکنی پروردهٔ ناز
۱۸جهانا حاصل پروردن ما
چه خواهد بود جز خون خوردن ما
۱۹کس از خون خوردن تو نیست آگاه
که پنهان میکنی در خاک و در چاه
۲۰جهانا چون حیات تو مماتست
وفا ازتو طمع کردن وفاتست
۲۱جفات اوّل مرا در شور انداخت
وفات آخر مرا در گور انداخت
۲۲نمیدانم که تا این بی در وبام
برای چیست گردان بام تا شام
۲۳عجایب نامهٔ این هفت پرگار
مرا در خون بگردانید صد بار
۲۴ز سر تا پای رفتم هر زمان من
نمیدانم سراپای جهان من
۲۵چو گوئی بی سر و بی پای ازانم
که سر از پای و پای از سر ندانم
۲۶چو جان اینجا نفس از خود نهان زد
چگونه لاف دانش میتوان زد
۲۷