یکی بینندهٔ معروف بودی
که ارواحش همه مکشوف بودی
۱دمی گر بر سر گوری رسیدی
در آن گور آنچه میرفتی بدیدی
۲بزرگی امتحانی کرد خردش
بخاک عمر خیّام بردش
۳بدو گفتا چه میبینی درین خاک
مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک
۴جوابش داد آن مرد گرامی
که این مردیست اندر ناتمامی
۵بدان درگه که روی آورده بودست
مگر دعویِ دانش کرده بودست
۶کنون چون گشت جهل خود عیانش
عَرَق میریزد ازتشویر جانش
۷میان خجلت و تشویر ماندست
وزان تحصیل در تقصیر ماندست
۸بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد
ز دانش لاف آنجا کی توان زد
۹چو نه انجام پیداست و نه آغاز
نیابد کس سر و پای جهان باز
۱۰فلک گوئیست و گر عمری شتابی
چو گویش پای و سر هرگز نیابی
۱۱که داند تا درین وادیِ مُنکَر
چگونه میروم از پای تا سر
۱۲سراپای جهان صد باره گشتم
ندیدم چارهٔ بیچاره گشتم
۱۳سراپای جهان درد و دریغست
که گر وقتیت هست آن نیز تیغست
۱۴مرا این چرخ چون صندوقِ ساعت
ز بازیچه رها نکند بطاعت
۱۵