یکی پرسید آن شوریدهجان را
که چون میبینی این کار جهان را
۱چنین گفت این جهان پُر غم و رنج
به عینه آیدم چون نطعِ شطرنج
۲گهی آرایشی بیند بصف در
گهی بر هم زنندش چون دو صفدر
۳یکی را میبرند از خانهٔ خویش
دگر را مینهند آن خانه در پیش
۴گهی بر شه درآیند از حوالی
به صد زاری کنندش خانه خالی
۵چنین پیوسته تا آنگه که دانند
که این نطع مزخرف برفشانند
۶چنان لهو و لعب کردست مغرور
شدی مشغولِ مال و ملک و منشور
۷تو شهبازی، گشاده کن پر و بال
بپر زین دامگاه لعب اطفال
۸