شنودم من که فردوسی طوسی
که کرد او در حکایت بی فسوسی
۱به بیست و پنج سال از نوک خامه
بهسر میبرد نقش شاهنامه
۲بهآخر چون شد آن عمرش بهآخر
ابوالقاسم که بد شیخ اکابر
۳اگرچه بود پیری پر نیاز او
نکرد از راه دین بر وی نماز او
۴چنین گفت او که فردوسی بسی گفت
همه در مدح گبری ناکسی گفت
۵به مدح گبر کان عمری بسر برد
چو وقت رفتن آمد بیخبر مرد
۶مرا در کار او برگ ریا نیست
نمازم بر چنین شاعر روا نیست
۷چو فردوسی مسکین را ببردند
به زیر خاک تاریکش سپردند
۸در آن شب شیخ او را دید در خواب
که پیش شیخ آمد دیده پر آب
۹زمرد رنگ تاجی سبز بر سر
لباسی سبزتر از سبزه در بر
۱۰به پیش شیخ بنشست و چنین گفت
که ای جان تو با نور یقین جفت
۱۱نکردی آن نماز از بی نیازی
که می ننگ آمدت زین نانمازی
۱۲خدای تو جهانی پر فرشته
همه از فیض روحانی سرشته
۱۳فرستاد اینت لطف کار سازی
که تا کردند بر خاکم نمازی
۱۴خطم دادند بر فردوس اعلی
که فردوسی به فردوس است اولی
۱۵خطاب آمد که ای فردوسی پیر
اگر راندت ز پیش آن طوسی پیر
۱۶پذیرفتم منت تا خوش بخفتی
بدان یک بیت توحیدم که گفتی
۱۷مشو نومید از فضل الهی
مده بر فضل ما بخل گواهی
۱۸یقین میدان چو هستی مرد اسرار
که عاصی اندکست و فضل بسیار
۱۹گر آمرزم به یک ره خلق را پاک
نیامرزیده باشم جز کفی خاک
۲۰خداوندا تو میدانی که عطار
همه توحید تو گوید در اشعار
۲۱ز نور تو شعاعی مینماید
چو فردوسی فقاعی میگشاید
۲۲چو فردوسی ببخشش رایگان تو
به فضل خود به فردوسش رسان تو
۲۳به فردوسی که علیینش خوانند
مقام صدق و قصر دینش خوانند
۲۴