یکی پرسید از آن دیوانه مجنون
که عالم چیست گفتا کفک صابون
۱به ماسوره بگیر آن کفک و در دم
برون آور از آن ماسوره عالم
۲ببین این شکل رنگارنگ زیبا
کز آن ماسوره میگردد هویدا
۳اگرچه صورتی بس دلستانست
دوم صورت که احول بیند آنست
۴فنا ملک و زوالش مالک آمد
اساسش کل شئی هالک آمد
۵میانش باد و او خود هیچ هیچی
ز هیچی هیچ ناید، چند پیچی؟
۶شود فانی نماید ناگهان گم
جهان در هیچ و هیچ اندر جهان گم
۷اگر نور دلت گردد پدیدار
نه در چشم تو در ماند نه دیوار
۸همه در دل شود چون ذرهای گم
بلی در بحر گردد قطرهای گم
۹عصا در دست موسی اژدها شد
همه باطل فرو برد و عصا شد
۱۰بگفتم جملهٔ اسرار سر باز
حجاب آخر ز پیش خود برانداز
۱۱اگر این پرده از هم بر درانی
همه جز یک نبینی و ندانی
۱۲زهی عطار خوشگفتار بادی
وزین گفتار برخوردار بادی
۱۳اگر بر نیستی از شاخ معنیت
نکردندی چنین گستاخ معنیت
۱۴