شنودم من که پیری را مقرب
به سختی درد دندان خاست یک شب
۱فغان میکرد تا وقت سحرگاه
یکی هاتف زفان بگشاد ناگاه
۲که یک امشب نداری سر به بالین
چرا بر حق زنی تشنیع چندین
۳دگر شب نیز از شرم خداوند
به خاموشی زفان آورد در بند
۴از آن دردش جگر میسوخت در بر
ولی افکنده بود از شرم حق سر
۵یکی هاتف دگر ره داد آواز
که با یزدان صبوری میکنی ساز
۶عجب کاری بفتادست ما را
که چندینی پر استادست ما را
۷نه بتوان گفت نه خامش توان بود
نه آگه مند نه بیهش توان بود
۸گر ازین گونه کاری سخت یادست
که فرزندان آدم را فتادست
۹بگو تا کیست مردم بی نوایی
کفی خاکست و روزی ده بقایی
۱۰فراهم کرده مشتی استخوان را
کشیده پوستی در گرد آن را
۱۱بهم گرد آمده مشتی رگ و پی
که میریزد گهی خلط و گهی خوی
۱۲به دستی میخورد قوتی به صد ناز
به دستی نیز میشوید ز خود باز
۱۳اگر قولی کند بدقول باشد
خوشیش از جایگاه بول باشد
۱۴فراغت جای او باشد به مبرز
چو فارغ شد بدان شیرین کند رز
۱۵اگر صحبت کند با سریت وزن
تو دانی کآب میکوبد به هاون
۱۶کفن از کرم مرده میکند باز
که من ابریشمین میپوشم از ناز
۱۷به خون دل زر از بیرون درآرد
اجل خود زر ستاند خون برآرد
۱۸همه بیناییش پیهی نمک سود
همه شنواییش لختی خراندود
۱۹اگر خاری شود در پای او را
بدارد مبتلا بر جای او را
۲۰اگر یک بار افزون خورده باشد
شکم را چار میخی کرده باشد
۲۱وگر خود کم خورد از ضعف و سستی
ببرد دل امید از تن درستی
۲۲بمانده زنده و مرده به یک دم
همه عمرش گرو کرده به یک دم
۲۳نه یک دم طاقت سرماش باشد
نه تاب و قوت گرماش باشد
۲۴نه صبرش باشد اندر هیچ کاری
نه طاقت آورد در انتظاری
۲۵چو موری سست و زهر انداز چون مار
چو کاهی در سرش کوهی ز پندار
۲۶به صد سختی درین زندان بزاده
بسی جان کنده آخر جان بداده
۲۷