یکی پرسید از آن دیوانه در ده
که از کار خدا ما را خبر ده
۱چنین گفت او که تا گشتم من آگاه
خدا را کاسه گردیدم درین راه
۲بحکمت کاسهٔ سر را چو بربست
ببادش داد و آنگه خرد بشکست
۳اگر از خاک برگیری کفی خاک
بپرسی قصهٔ از خاک غمناک
۴بصد زاری فرو گرید چو میغی
ز یک یک ذره برخیزد دریغی
۵ز اول روز این چرخ دل افروز
دریغ خلق میساید شب و روز
۶تو گویی بر زمین هر ذرهٔ خاک
ز فان حال بگشادند بی باک
۷که ما را زیر خاک افکندی آخر
تو هم زود این کمر بربندی آخر
۸الا یا غافلان تا کی پسندید
که ما را زیر پای خود فکندید
۹در اول چون شما بودیم ما هم
چو ما گردید در آخر شما هم
۱۰