مگر میرفت استاد مهینه
خری میبرد بارش آبگینه
۱یکی گفتش که بس آهسته کاری
بدین آهستگی بر خر چه داری
۲چه دارم گفت دل پر پیچ دارم
که گر خر میبیفتد هیچ دارم
۳چو پی بر باد دارد عمر هیچ است
ببین کین هیچ را صد گونه پیچ است
۴چنین عمری کزو جان تو شادست
چو مرگ آید بجان تو که بادست
۵اگر سد سکندر پیش گیری
ز وقت خود نه پس نه پیش میری
۶ترا این مرگ هم پیشت نهادست
ولی روزی دو از پس اوفتادست
۷چو شاخی را همی بری زدونیم
دل شاخ دگر میلرزد از بیم
۸ترا دور فلک چندی گذارد
خود این مست استخوان چندی ندارد
۹همه کار جهان از ذره تا شمس
چه میپرسی کان لم تغن بالامس
۱۰اگر اسکندری دنیای فانیت
کند بر تو کفن اسکندرانیت
۱۱وگر رویین تر از اسفندیاری
بآخر نیز او را چشم داری
۱۲نهٔ کوه و گر کوه بلندی
چو کاهی گردی از بس مستمندی
۱۳نه دریا و گردریای آبی
بپالایی و بپذیری خرابی
۱۴نهٔ شیر و گر شیر ژیانی
تو روبه بازی گردون ندانی
۱۵نهٔ پیل و گر خود پیل گیری
چو نمرودی بسارخکی بمیری
۱۶نهٔ خورشید و گرهست این کمالت
چو در گردی پدید آید زوالت
۱۷نهٔ ماه و گر ماه منیری
چو پیش عقده افتادی بگیری
۱۸نهٔ سندان و گر سندان و پتکی
چو مرگ آید برهواری بلنگی
۱۹نهٔ آهن بسختی و بتیزی
وگر هستی بیک سستی بریزی
۲۰اگر تو شیر طبع و پیل زوری
ز بهر طعمهٔ کرمان گوری
۲۱همی آن دم که از تن جان برندت
میان زیره تا کرمان برندت
۲۲چو خفتی در کفن گشتی لگدکوب
تو خفته به خوری اما بسی چوب
۲۳تو گر خاکی و گر آتش نژادی
درین دولاب سیمابی چو بادی
۲۴بسا گلبرگ کز تب ریخت از بار
شد از تب ریزه تا کرمان بیک بار
۲۵چو بزتاچند خواهی بر کمر جست
که خواهی کام و ناکام این کمربست
۲۶فرواندیش تا چندین زن و مرد
کجا رفتند با دلهای پر درد
۲۷همه صحرای عالم جای تا جای
سراسر خفته میبینم سراپای
۲۸همه روی زمین فرسنگ فرسنگ
تن سیمینست زلفین سیه رنگ
۲۹همه کوه و بیابان گام و ناگام
قد چون سرو بینم چشم بادام
۳۰همی در هیچ صحرا منزلی نیست
که در خاک رهش پرخون دلی نیست
۳۱زهر جایی که میروید گیاهی
برون میآید از هر برگش آهی
۳۲همه خاک زمین خاک عزیزانست
عزیزان برگ و عالم برگ ریزانست
۳۳