بخش چهارم
(۱) حکایت سرپاتک هندی عطار
به هندستان یکی را کودکی بود
که عقلش بیش و عمرش اندکی بود
ز هر علمی بسی تحصیل بودش
ازان بر هر کسی تفضیل بودش
اگرچه بود در هر علم سرکش
ز جمله علم تنجیم آمدش خوش
در آنجا وصف شاه چینیان بود
ز حسن دخترش آنجا نشان بود
حکیمی بود در شهری دگر دور
که در تنجیم و در طب بود مشهور
ندادی در سرا کس را رهی باز
نبودی هرگزش در خانه دمساز
ازان تنها نشستی تا دگر کس
نداند علم او، او داند و بس
پدر را گفت آن کودک که یک روز
مرا بر پیش آن پیر دلفروز
دلم را آرزوی دیدن اوست
بود کانجا به بینم چهرهٔ دوست
که تا گردم ز هر علمی خبردار
نمیرم همچو دنیادار مردار
پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند
بدو هستند خلق آرزومند
که او ره باز میندهد کسی را
چو تو بود آرزوی وی بسی را
پسر گفتا که آنجا برنهانم
که من خود حیلت این کار دانم
پسر شد با پدر القصّه در راه
پسر کردش ز مکر خویش آگاه
که پیش آن حکیم هندوان شَو
ز دل کینه برون کن مهربان شو
بدو گو کودکی دارم کر و لال
ندارم نعمتی هستم مقل حال
که تا در خدمت تو روزگاری
کند چونانکه فرماییش کاری
گهت آتش کند گه آورد آب
بیندازد به حرمت جامهٔ خواب
اگر بیرون روی در بسته دارد
سر صد خدمتت پیوسته دارد
به غایت زیرکست اما کر و لال
مگردان ناامیدم از همه حال
پدر پیش حکیم آمد بسی گفت
که تا آخر حکیمش در پذیرفت
حکیمش امتحانی کرد در حال
که بشناسد که تا هست او کر و لال
مگر داروی بیهوشی بدو داد
چو کودک خورد حالی تن فرو داد
طبیبی را ز در بیرون شد اُستاد
بجست از جای آن کودک بایستاد
به گرد خانه همچون باد میگشت
به کار خویشتن استاد میگشت
ازان میگشت وزان بود آن شتابش
کزان دارو نگیرد بو که خوابش
چو آمد اوستاد و کرد در باز
هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز
میان خواب بانگ خفته میکرد
نه خود را مست و نه آشفته میکرد
بجست از جای کودک پس بیفتاد
به زاری همچو گنگان کرد فریاد
چو بیرون آمدی بانگ از دهانش
نشان دادی ز گنگی زبانش
میان بانگ ازو پرسید اُستاد
که ای کودک نگویی تا چه افتاد
نداد البتّه آن کودک جوابش
برفت از زیرکی کاری صوابش
چه گویم روز و شب ده سال پیوست
دران خانه بدین تدبیر بنشست
اگر بیرون شدی از خانه استاد
کتابش میگرفتی سر بهسر یاد
وگر استاد اندر خانه بودی
بسی گفتی ز هر علم او شنیدی
گرفتی یاد کودک آن سخنها
نوشتی چون شدی در خانه تنها
یکی صندوق بودی قفل کرده
که استادش نهفتی زیر پرده
نه مُهرش برگرفتی نه گشادی
نه چشم کس بر آنجا اوفتادی
به دل میگفت آن کودک که پیداست
که آن چیزی که میجویم من آنجاست
ولی زهره نبود آن در گشادن
که داد صبر میبایست دادن
که چیزی در سر این شاهزادهست
کزان شهزاده از پای اوفتادهست
چو حیوانی بجنبد گاه گاهی
به علم آن کسی را نیست راهی
اگر دریابدش استاد پیروز
وگرنه زار خواهد مرد امروز
ازان علت نبود آن کودک آگاه
چو استادش روانه گشت در راه
چو رفت القصه پیش شاه استاد
به بالایی بلند آن کودک استاد
دران پرده که شه بیرون سر داشت
ورم بود و درو یک جانور داشت
همه مویش بچید و پرده بشکافت
چو خرچنگی درو جنبندهای یافت
فرو برده بهدیگر پرده چنگال
یکی آلت حکیم آورد در حال
چو آهن بیشتر بردی فرا پیش
فرو میبرد او چنگل بسر بیش
ز زخم چنگل او شاه زاده
فغان میکرد از درد چکاده
ز بالا آن همه شاگرد میدید
بهآخر صبر او زان کار برسید
زبان بگشاد کای استاد عالم
به آهن میکنی این بند محکم
چو آگه شد ز سرّ کار استاد
ز غصّه جان بدان عالم فرستاد
چو مرد آن مرد کودک را بخواندند
به اعزازش بجای او نشاندند
به داغ آن جانور را دور انداخت
ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت
چو بهتر گشت شاه از دردمندی
نهادش نام سر پاتک بههندی
بیامد کودک و بگشاد صندوق
در آنجا دید وصف روی معشوق
کتابی کان بود در علم تنجیم
همه برخواند و شد استاد اقلیم
بهآخر ز آرزوی آن دلافروز
نبودش صبر یک ساعت شب و روز
کشید آخر خطی و در میانش
نشست و شد ز هر سو خط روانش
بتی کز وصف او گوینده لالست
چه گویم زانکه وصف او محالست
چو سر پاتک ز سر تا پای او دید
درون سینهٔ خود جای او دید
تعجب کرد ازان و گفت آنگاه
چگونه جا گرفتی جانم ای ماه
جوابش داد آن ماه دل افروز
که با تو بودهام من ز اولین روز
اگر بینی همه عالم تو باشی
ز بیرون و درون همدم تو باشی
حکیمش گفت هست از نفس معلوم
که مارست و سگست و خوک آن شوم
تو زیبای زمین و آسمانی
بدین خوبی به نفس کس نمانی
پری گفتش اگر اماره باشم
بتر از خوک و سگ صد باره باشم
ولی چون مطمئنه گشتم آنگاه
خطاب اِرجعِیم آید ز درگاه
کنون نفس توام من ای یگانه
اگر گردم پی شیطان روانه
مرا اماره خوانند اهل ایمان
مگر شیطان من گردد مسلمان
اگر شیطان مسلمان گردد اینجا
همه کاری به سامان گردد اینجا
کسی کاو سرّ جان خواهد ز دلخواه
بسا رنجا که او بیند درین راه
کنون تو ای پسر چیزی که جستی
همه در تست و تو در کار سستی
اگر در کار حق مردانه باشی
تو باشی جمله و هم خانه باشی
تویی بیخویشتن گم گشته ناگاه
که تو جویندهٔ خویشی درین راه
ازان حب الوطن ایمان پاکست
که معشوق اندرون جان پاکست
