وزیری را یکی زیبا پسر بود
که ماه از مهر او زیر و زبر بود
۱جمالش ختم کرده دلبری را
چشیده لب زلال کوثری را
۲به خوبی همچو ابرو طاق بوده
به نرگس ره زن عشاق بوده
۳یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد
چنان کو شد ندانم تا توان شد
۴نبود او را به هیچ انواع یارا
که کردی سر عشقش آشکارا
۵چنان همواره عشقش زار میسوخت
که سر تا پای او هموار میسوخت
۶چو هم دردی هم آوازی نبودش
دران اندوه هم رازی نبودش
۷درون دل نهان میداشت آن راز
که تا از بی دلی هم ماند زان باز
۸دو چشمش همچو باران گشت خونبار
که تا شد هر دو نابینا به یکبار
۹چو نابینائی آمد آشکارش
به هر دردی زیادت شد هزارش
۱۰به آخر راز او گشت آشکاره
جهانی خلق شد بر وی نظاره
۱۱چو تیره گشت چشم و روی زردش
به درد آمد دل خلقی ز دردش
۱۲بزرگان و امیرانی که بودند
همه در دیدنش رغبت نمودند
۱۳وزیر شاه میآمد ز راهی
پسر با او رسید آنجایگاهی
۱۴شنوده بود حال مرد عاشق
پیاده گشت در پیش خلایق
۱۵پسر را فارغ و آزاد با خویش
خوشی بنشاند اندر پیش درویش
۱۶پسر گر مردم چشم پدر بود
ولیکن کار آن عاشق دگر بود
۱۷که چشم عاشق از وی بود رفته
ولی چشم پدر کی بود رفته
۱۸وزیر نیک راضی گشت بی خشم
که چشم کور یابد مردم چشم
۱۹به نابینای عاجز گفت آنگاه
که گر چشم تو شد زین روی چون ماه
۲۰پسر اینک به پیش تو نشسته
چه میخواهی دگر ای چشم بسته
۲۱چو عاشق این سخن بشنود برجست
بزد یک نعره و افتاد از دست
۲۲نه چندان ریخت اشک آن کار دیده
که ریزد ابر با بسیار دیده
۲۳وزیرش گفت ای غافل ازین کار
پسر با تو چه میگرئی چنین زار
۲۴زبان بگشاد نابینای دلتنگ
که خون میگرید از درد دلم سنگ
۲۵که میگردید عمری در سر من
که یک دم این پسر آید بر من
۲۶کنون چون آمد این مهر وی عشّاق
مرا دو چشم میباید ز آفاق
۲۷اگر جویان او زین پیش گشتم
کنون جویان چشم خویش گشتم
۲۸مرا گر چشم خویش آید پدیدار
به جان گردم جمالش را خریدار
۲۹مرا گر چشم نبود در میانه
چو خواهم کرد معشوق یگانه
۳۰اگر عالم همه معبود باشد
چو نبود چشم چه مقصود باشد
۳۱مرا پس چشم میباید نه معشوق
که پیش کور چه خالق چه مخلوق
۳۲همه عالم جمال اندر جمالست
ولیکن کور میگوید محالست
۳۳اگر بینندهٔ این راه گردی
ز بینائی خویش آگاه گردی
۳۴دلت گر پاک ازین زندان برآید
زهر جزویت صد بستان برآید
۳۵کند هر ذره خاک شورهٔ تو
مه و خورشید را مستورهٔ تو
۳۶تنت کورست و جان را چون عیان نیست
که یک یک ذره چون صاحب قرانیست
۳۷ز یک جوهر چو دو عالم برآید
زهر ذره که خواهی هم برآید
۳۸یقین میدان که هرجائی که خارست
بزیر آن بهشتی چون نگارست
۳۹ولیکن گر برون آید ز پرده
شوند آن کور چشمان زخم خورده
۴۰