در افتادند در شهری سپاهی
گریزان شد نهان زان شهر شاهی
۱بشهری شد بگردانید جامه
نه خاصه باز دانستش نه عامه
۲بجای آورد او را آشنائی
بدو گفتا چرائی چون گدائی
۳بگو آخر که من شاهم بایشان
چرا بنشستهٔ خوار و پریشان
۴شهش گفتا مگو آی در نظاره
که گر گویم کنندم پاره پاره
۵کسی کو دیدهٔ سلطان ندارد
به سلطان رفتنش امکان ندارد
۶اگر بیدیده جوئی قربت شاه
شوی درخون جان خویش آنگاه
۷