اسیری را به صد درد و ندامت
به دوزخ میبرند اندر قیامت
۱زند انگشت و دیده برکنَد زود
به خواری دیده بر خاک افکند زود
۲چنین گوید که از دیده چه مقصود
نخواهم دیده بی دیدار معبود
۳اگر دیدار معبودم نباشد
ز دیده هیچ مقصودم نباشد
۴چو مقصودم نخواهد گشت حاصل
نه دیده خواهم و نه جان و نه دل
۵حجابت گر از آن حضرت بهشت است
ندارم زَهره تا گویم که زشت است
۶بهشتی را بخود گر باز خوانی
نیندیشی که از حق بازمانی
۷چه میگویم کسی کز ماهرویی
شود از ناتوانی همچو مویی
۸به یک جو زر کند صدگونه کردار
بهشتی چون بنستاند زهی کار
۹ولیکن این سخن با مرد راه است
نه با دیوانه و دیوان سیاه است
۱۰