شنیدم من که شبلی با گروهی
همیشد در بیابان تا به کوهی
۱به ره در کاسهای سر دید پر باد
که از باد وزان میکرد فریاد
۲گرفت آن کاسهٔ سرگشته گشته
بر او دید ای عجب خطی نبشته
۳که بنگر کاین سر مردیست پر غم
که او دنیا زیان کرد آخرت هم
۴چو شبلی آن خط آشفته برخواند
بزد یک نعره و آشفته درماند
۵به یاران گفت این سر در چنین راه
سر مردیست از مردان درگاه
۶که هر کاو در نبازد هر دو عالم
نگردد در حریم وصل محرم
۷تو هم گر هر دو عالم ترک گویی
چنان کان مرد، از مردان اویی
۸بپیمایی بهسختی چند فرسنگ
که تا یک جو زر آید بوک در چنگ
۹به راه حق چنین تا شب بخفتی
به راه راستی گامی نرفتی
۱۰تو بی صد رنج یک جو زر نیابی
سوی حق رنجنابرده شتابی
۱۱چو میگیرد عسس روز سپیدت
شب تاریک چون باشد امیدت؟
۱۲تو میگویی که جز حق مینخواهم
بهشت و حور، الحق مینخواهم
۱۳تو آبی گندهای در ژندهای تنگ
نمیباید بهشتت، ای همه ننگ
۱۴ز شیری زَهرهٔ تو میشود آب
در آن هیبت چگونه آوری تاب؟
۱۵به یک دردی درآید عقل از پای
چگونه ماند آنجا عقل بر جای؟
۱۶