سرای خود به غارت داد شاهی
درافتادند غارت را سپاهی
۱غلامی پیش شاه ایستاد بر پای
در آن غارت نمیجنبید از جای
۲یکی گفتش که غارت کن زمانی
که گر سودی بود نبود زیانی
۳بخندید او که این بر من حرامست
که روی شاه سود من تمامست
۴مرا در روی شه کردن نگاهی
بسی خوشتر که از مه تا به ماهی
۵دل شه گشت خرم زان یگانه
جواهر خواست حالی از خزانه
۶بسی جوهر به اعزاز و نکو داشت
بدست خویشتن در پیش او داشت
۷که برگیر آنچ میخواهی ترا باد
که کردی ای گرامی جان من شاد
۸غلامش دست خود بگشاد از هم
سرانگشت شه بگرفت محکم
۹که ما را کار با این اوفتادست
چه جوهر چه خزانه جمله بادست
۱۰چو تو هستی مرا دیگر همه هست
همه دستم دهد چون تو دهی دست
۱۱همی هرگز مباد آن روز را نور
که من از تو بدون تو شوم دور
۱۲چو جانان آمد از جان کم نیاید
همه این جوی تو کان کم نیاید
۱۳دو گیتی را نجوید هر که مردست
یکی را جوید او کین هر دو گردست
۱۴چو هر لذت که در هر دو جهان هست
ترا در حضرت او بیش از آن هست
۱۵چرا پس ترک دو جهان مینگیری
چو مشتاقان پی آن مینگیری
۱۶یکی را خواه تا در ره نمانی
فلکرو باش تا در چه نمانی
۱۷شواغل دور کن مشغول او شو
چو خود را گم کنی در حق فروشو
۱۸اگر از دیدهٔ خود دور افتی
همی در عالم پرنور افتی
۱۹بهشت آدم به دو گندم بدادست
تو هم بفروش اگر کارت فتادست
۲۰نه سید گفت بعضی را به تدبیر
سوی جنت کشند آنگه به زنجیر
۲۱اگر جان را بخواهد بود دیدار
چه باشی هشت جنت را خریدار
۲۲