مگر میرفت آن دیوانه دل شاد
فتادش چشم بر بقال استاد
۱بدو گفتا که ای مرد نکو نام
شکرداری سپید و مغز بادام
۲چنین گفتا که دارم هر دو بسیار
ولیکن تا پدید آید خریدار
۳بدو دیوانه گفت آخر کجایی
چرا آن هر دو خوش را خوش نخایی
۴اگر این هر دو بفروشی بصد ناز
ازین هر دو چه خوشتر میخری باز
۵بیک یک دم که در زیر دل و جانست
که میداند که چه اسرار پنهانست
۶هزاران بحر پر اسرار کامل
بیک دم میتوانی کرد حاصل
۷ترا این پند بس در هر دو عالم
که برناید زجانت بی خدا دم
۸اگر تو باز داری پاس انفاس
بسلطانی رسانندت ازین پاس
۹خدا را یاد کن تا کی ز اشعار
خموشی پیشه کن تا کی ز گفتار
۱۰اگرچه شعر در حد کمالست
چو نیکو بنگری حیض الرجالست
۱۱یقین میدان که هر حرف از کتابت
بتست و بت بود بی شک حجابت
۱۲کنون بیدار شو از خواب مستی
رها کن بعد ازین این بت پرستی
۱۳دریغا فوت شد عمری که یک دم
اگر گویی به ارزد هر دو عالم
۱۴مرا گر عمر بایستی خریدن
نبودی یک زمانم آرمیدن
۱۵همه عمرم اگر یک دم بماندست
همی دانم که صد عالم بماندست
۱۶چرا چندین سخن میبایدم راند
چو میدانم که می بربایدم خواند
۱۷بگو چندین سخن کی رانمی من
اگر یک حرف بر خود خوانمی من
۱۸اگر بودی ازآنجا رنگ و بویم
نبودی رنگ و بوی گفت و گویم
۱۹دریغا کانچ دانستم نکردم
غم خود وقت کار خود نخوردم
۲۰اگر صد سال پویم راه دین را
ندانم کرد استغفار این را
۲۱گر استغفار یک یک دم کنم من
ندانم تا بعمری هم کنم من
۲۲ولیکن چون خداوند کریم است
ببخشد گرچه این جرمی عظیم است
۲۳عجب نیست ار بفضل جاودانی
بیک بیتم ببخشد رایگانی
۲۴