زهی عطار از بحر معانی
بالماس زفان در میچکانی
۱ترا زبید بعالم بار نامه
که بر تو ختم شد اسرار نامه
۲میان چار طان گوژ رفتار
برین منوال کسی را نیست گفتار
۳چنانم قوت طبع است کز فکر
چو یک معنی بخواهم صد دهد بکر
۴در اندیشه چنان مست خرابم
که دیگر مینیاید نیز خوابم
۵نیابم خواب شب بسیار و اندک
ازین پهلو همی گردم بدان یک
۶همی رانم معانی را ز خاطر
که یک دم خواب یابم بوک آخر
۷یکی را چون برانم ده درآید
بتر را گر برانم به در آید
۸ز بس معنی که دارم در ضمیرم
خدا داند که در گفتن اسیرم
۹بصنعت سحر مطلق مینمایم
درین شک نیست الحق مینمایم
۱۰بحکمت لوح گردون مینگارم
که من حکمت زیؤتی الحکمه دارم
۱۱بمعنی موی از هم میشکافم
ببین گر پای داری دست بافم
۱۲جواهر بین که از دریای جانم
همی ریزد پیاپی بر زفانم
۱۳ببین این لطف لفظ و کشف اسرار
نگه کن معنی ترکیب و گفتار
۱۴اگر ما یک سخن گوئیم صد سال
همی دوشیزه ماند هم بیک حال
۱۵ز ما چندانکه گویی ذکر ماند
ولیکن اصل معنی بکر ماند
۱۶خردمندا بیا باری سخن بین
که میگوید سخنهای کهن بین
۱۷هرآنچ آن کهنه میگردد قدیدست
که لذت از جهان قسم جدیدست
۱۸چو من تا روز عالم باز بودست
ندانم تا سخن پرداز بودست
۱۹سخن را طبع عیسی فکر باید
چو مریم گر بزاید بکر ماند
۲۰ز تحسین درگذشتست این سخنها
که شوری دارد این شیرین سخنها
۲۱کسی را کآرزوی این ضعیف است
نمودار منش شعر لطیف است
۲۲ز شعر خود نمودارش نمودم
ز هر در در و اسرارش نمودم
۲۳اگر تو اهل رازی چشم کن باز
بغواصی برون گیر از سخن راز
۲۴بساط مفسلی گستردهام من
بسی دیوانگیها کردهام من
۲۵کجاست اهل دلی درگوشهٔ فرد
که بنشیند دمی با من درین درد
۲۶تو ای عطار اکنون چند ازین گفت
کنی آن گفت را پیوند ازین گفت
۲۷چنان خواهم که هم چون خاک گردی
مگر در زیر پای پاک گردی
۲۸چو خاک راه خواهی شد ازین پس
چو خاک راه شو در پای هر کس
۲۹فروتن شو خموشی گیر پیشه
درین هر دو صبوری کن همیشه
۳۰ترا می صبر باید کرد حاصل
که گفت الصبر مفتاح قلایل
۳۱صبوری کن ز حق اندیش پیوست
که با حق باشی و با خویش پیوست
۳۲گرت باید بهر دم تازه جانی
فرو مگذار یاد او زمانی
۳۳همی هر دم زدن در بیم و امید
بحق سرمایهٔ ملکیست جاوید
۳۴چو هر دم میتوانی یافت نوری
چرا دایم نباشی در حضوری
۳۵گر از صد چیز مییابی شرف تو
چه بهتر گر حضور آری بکف تو
۳۶