پدر گفتش چرا ملکت بکارست
که گر دستت دهد ناپایدارست
۱چنین ملکی چنان بِه، هم تو دانی،
که در باقی کنی چون هست فانی
۲وگر در ملک ظلمی کرده باشی
که تا یک گِرده روزی خورده باشی
۳جهان چون حسرت آبادیست جمله
کفی خاکست یا بادیست جمله
۴مشو غِرّه بملک باد و خاکی
بجانی کرده پیوند هلاکی
۵کرا آن زندگی با برگ باشد
که انجامش بزاری مرگ باشد
۶جهان پُر نوش داروی الهی
مکُش خود را بزهر پادشاهی
۷اگرچه روستم را دل بپژمرد
چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد
۸طلب کن ای پسر ملکی دگر را
که سر باید بُرید آنجا پسر را
۹جهان را پادشاهانی که بودند
که سر در گنبد گردنده سودند
۱۰بملک اندر نبودی پشتشان گرم
مگر بر پشتی آن پارهٔ چرم
۱۱همه در زیرِ چرم آرام کرده
درفش کاویانش نام کرده
۱۲ز ملکی چون نمیگیری کناره
که بر پایست از یک چرم پاره؟
۱۳چو شاهی از درفش لختِ چرمست
بغایت کفشگر زان پشت گرمست
۱۴مرا ملکی که اصلش چرم باشد
بدان گر فخر آرم شرم باشد
۱۵چو سِرّ کارها معلوم گردد
بسا آهن که در دم موم گردد
۱۶در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش
اگر کوهست گردد عِهنِ منفوش
۱۷چو ملک این جهانی بس جَهانست
چو نیکو بنگری ملک آن جهانست
۱۸زهی آدم که پیگ عشق دریافت
بیک گندم ز ملک خلد سر تافت
۱۹اگر خواهی که یابی ملکِ جاوید
ترا قرصی ز عالم بس چو خورشید
۲۰