مگر محمود میشد در شکاری
جداماند او ز لشکر برکناری
۱بنزدیکش یکی ده بود میدید
بجائی بر سر ده دود میدید
۲فرس میراند شه تا پیش آن زود
نشسته دید زالی پیشِ آن دود
۳بدو گفت آمدت مهمان خلیفه
چه آتش میکنی هان ای عفیفه
۴چنین دادش جواب آن زال آنگاه
که خود را مُلک میجوشم من ای شاه
۵شهش گفتا بگو ای پیرِ عاجز
که مُلکم میدهی؟ گفتا نه هرگز
۶که من مُلک از برای خویش جوشم
بمُلکت مُلکِ خود را کی فروشم
۷نَیَم ملک ترا هرگز خریدار
که مُلک من به از ملک تو صد بار
۸جهانی خصم دارد ملکت از پس
مرا بی آن همه غم مُلکِ خود بس
۹چو شه در مُلک پیر زال نگریست
بسی از ملک خود برخویش بگریست
۱۰بآخر یافت مشتی مُلک ازان زال
بدادش بدرهٔ و رفت در حال
۱۱چو جَوجَو در حساب آرند یکسر
ز مُلک زال ملکی نیست برتر
۱۲اگرچه روستم صاحب کمالیست
ولی در آرزوی ملکِ زالیست
۱۳طریقت چیست، عین راه دیدن
سبکباری کم آزاری گزیدن
۱۴بمشتی مُلک پُر کردن شکم را
جَوی انگاشتن ملک و حشم را
۱۵چو ملک بی زوالی نیست امروز
چه جوئی چون کمالی نیست امروز
۱۶درین عالم کمال امکان ندارد
که گرماهست جز نقصان ندارد
۱۷در اول میفزاید تا دو هفته
دو هفته نیز میگردد نهفته
۱۸تو اکنون زین مثال آگاه گردی
که دایم ناقصی گر ماه گردی
۱۹ندارد هیچ اینجا پایداری
پس اینجا خواه عزّت خواه خواری
۲۰چو ملک این جهان ناپایدارست
ترا در بیقراری چون قرارست؟
۲۱