یکی چندانک در ره ژنده دیدی
جز آن کارش نبودی ژنده چیدی
۱شبی چون پرشدش از ژنده خانه
فتادش اخگری اندر میانه
۲همه ژنده بسوخت او در میان هم
کرا در هر دو عالم بود از آن غم
۳الا یا ژنده چین ژنده چه چینی
میان ژنده تا چندی نشینی
۴چو بهر ژنده داری چشم بر راه
بسوزی هم تو و هم ژنده ناگاه
۵تو پنداری که چون مردی برستی
کجا رستی که در سختی نشستی
۶یقین میدان که چون جانت برآید
به یک یک ذره طوفانت برآید
۷نباشد از تو یک یک ذره بی کار
بود در رنج جان کندن گرفتار
۸چو ازگورت برانگیزند مضطر
برهنه پا و سر در دشت محشر
۹چو خوش آتش زدی در خرمن خویش
ندانی آنچ کردی با تن خویش
۱۰ترا این پس روی غول تا کی
بدنیا دوستی مشغول تا کی
۱۱بدادی رایگانی عمر از دست
اگر بر خود بگریی جای آن هست
۱۲دمی کان را بها آید جهانی
پی آن دم نمیگیری زمانی
۱۳گرفتی از سر غفلت کم خویش
نمیدانی بهای یک دم خویش
۱۴گهی معجز گهی برهان نمودند
گهی توریت و گه قرآن نمودند
۱۵ترا از نیک و بد آگاه کردند
بسوی حق رهت کوتاه کردند
۱۶بگفتندت چه کن چون کن چرا کن
هوا را میل کش کار خدا کن
۱۷نه زان بود این همه سختی و درخواست
که تا دستار رعنایی کنی راست
۱۸به بازار تکبر میخرامی
نیارد گفت کس با تو چه نامی
۱۹بپوشی جامهٔ با صد شکن تو
نیندیشی ز کرباس و کفن تو
۲۰ترا تا نشکند در هم سر و پای
نگردی سیرنان و جامه وجای
۲۱تو تا سر داری و تا پای داری
رگ سود و زیان بر جای داری
۲۲تو خاکی طبع چندین باد پندار
چو سر بنهی ز سر بنهی به یک بار
۲۳خوشی خود را غروری میدهی تو
سبد از آب زود آری تهی تو
۲۴چو در خوابی سخن هیچی ندانی
چو سر اندر کفن پیچی ندانی
۲۵برو جهدی کن ار پیغمبری تو
که تا توشه ازین عالم بری تو
۲۶تو پنداری به یک طاعت برستی
که از غفلت چنین فارغ نشستی
۲۷ترا این سخته نیست این کار ای دوست
برون میباید آمد پاک از پوست
۲۸فغان و خامشی سودی ندارد
که هستیّ تو بهبودی ندارد
۲۹