یکی پرسید از آن مجنون معنی
که کیست این خلق و چیست این کار دنیی
۱چنین گفت او که دوغ است این همه کار
مگس بر دوغ گرد آمد بهیک بار
۲چه وادی است این که ما در وی فتادیم!
ز دست خویش از سر پی فتادیم
۳درین وادی همه غولان خویشیم
ز اول روز مشغولان خویشیم
۴چو درمانیم، برداریم فریاد
بلا چون رفت، بگذرایمش از یاد
۵دریغا رنج برد ما به دنیی
غم بسیار و آنرا حاصلی نی
۶اگر از دیده صد دریا بباری
خدا داند که تو بر هیچ کاری
۷عزیزا گر به دست آری کدویی
پدید آری برو چشمی و رویی
۸کدو پر یخ کنی و آنگه بداری
که تا اشگی همیریزی به زاری
۹چو باران گرچه آن اشگ است بسیار
به چشم کس ندارد هیچ مقدار
۱۰همه در جنب قدرت همچنانیم
اگر خندیم وگر اشگی فشانیم
۱۱هزاران دل برین آتش کباب است
کهرا پروای این یک قطره آب است؟
۱۲نگردد ز اشگ تو حکم خدایی
چه گویی با کهای و در کجایی؟
۱۳اگر هر دو جهان نابود باشد
خدا را نه زیان نه سود باشد
۱۴اگر روزیت بر گیرند از پیش
قیاس حق نگیری نیز از خویش
۱۵اگر نالی وگر نه، کار رفتهست
همه نقشی از آن پرگار رفتهست
۱۶بنه تن تا نمالد روزگارت
چنین رفتهست، با دیگر چه کارت؟
۱۷چرا هر چند کاری سخت افتاد
ز حیرت بر تو افتادهست فریاد
۱۸همیپرسی که این چون و آن چگونهست
چرا این راست دیگر پاشکونهست
۱۹اگر تو چشم داری چشم کن باز
چو کردی چشم باز، اندیشه کن ساز
۲۰دمی آرام موجودات بنگر
ثبات نفس یکیک ذات بنگر
۲۱ترا گر عقل و تمییزست رفته
چه میپرسی همه چیزست رفته
۲۲تو ای عطار ره در کوی جان گیر
جهان کم گیر، گو دشمن جهان گیر
۲۳تو کرکس نیستی، مردار بگذار
جهان با دیو مردمخوار بگذار
۲۴سلیمان را چو شد انگشتری گم
برَست از ریش مشتی دیو مردم
۲۵قدم در نه به بازار عدم تو
چه میجویی ز مشتی نوقدم تو
۲۶هر آنچ آن باطل است از پیش برگیر
ره حق گیر و دل از خویش برگیر
۲۷ز حب مال و حب جاه برخیز
حجاب خود تویی، از راه برخیز
۲۸چرا جانت ز عالم پر گزند است؟
که از عالم ترا قوتی بسندهست
۲۹اگر این نفس فرتوتت نبودی
غم و اندیشهٔ قوتت نبودی
۳۰ز خود بگذر، قدم در راه دین زن
بت است این نفس کافر، بر زمین زن
۳۱مکن در راه دین یک ذره سستی
که نستانند در دین جز درستی
۳۲