شنودم از یکی صاحبکرامات
که شد روزی جهودی در خرابات
۱درون میکده ویرانهای بود
که رندان را مُقامرخانهای بود
۲گرفته هر دو تن راه قماری
ببرده سیم و زر هر یک کناری
۳جهود اندر قمار آمد بهیک بار
که تا در باخت آپخش بود دینار
۴سرایی داشت و باغی هر دو درباخت
نماندش هیچ با افلاس درساخت
۵چو شد دستش ز زر و سیم خالی
بشد یک دیده را در باخت حالی
۶چنان از هرچه بودش عور شد او
که چشمی را بباخت و کور شد او
۷بدو گفتند ای مانده چنین باز
مسلمان گرد و دین خویش درباز
۸چو بشنید این سخن بیدین و پر خشم
مسلمان را بزد یک مشت بر چشم
۹که هر چیزی که میخواهی بکن تو
مگوی از دین من با من سخن تو
۱۰جهودی در جهودی این چنین است
ندانم چونست او کاو اهل دین است
۱۱هر آن خش بود تا یک دیده درباخت
ولیکن دل ز دین خود نپرداخت
۱۲الا یا در مقامر خانهٔ خاک
همه چیزی چنین در باخته پاک
۱۳گهی روی چو مه در باختی تو
گهی زلف سیه در باختی تو
۱۴جوانی را و آن بالای چون تیر
درین ره باختی و آمدی پیر
۱۵دل پر نور خود را چشم روشن
به غفلت باختی در کنج گلخن
۱۶بیالودی به شهوت خویشتن را
بیالودی به غفلت جان و تن را
۱۷اگر وقت آمد ای مرد خرافات
سری بیرون کن از کوی خرابات
۱۸