چنین گفتهست روزی حق پرستی
که او را بود در اسرار دستی
۱که هر چیزی که هست و بایدت نیز
ازان چیزت فراغت بِه ازان چیز
۲ترا چیزی که در هر دو جهانست
به از بودش بسی نابود آنست
۳اگر هر دو جهان دار السلامست
تماشا گاه جانم این تمامست
۴چو جان پاکِ من فردوس باشد
مرا صد مشتری در قوس باشد
۵بهشتی این چنین و همدمی نه
دلی پر سرِّ عشق و محرمی نه
۶چو هر همدم که میبینم حجابست
مرا پس هر دمی همدم کتابست
۷چو کس را مینبینم همدم خویش
در آنجا می فرو گویم غم خویش
۸مرا درمغزِ دل دردیست تنها
کزو میزاید این چندین سخنها
۹اگر کم گویم و گر بیش گویم
چه میجویم کسی، با خویش گویم
۱۰برآوردم بگرد عالمی دست
نداد از هیچ نوعم همدمی دست
۱۱وگر داد ودهد یک همدمم داد
نداد اوداد لیکن هم دمم داد
۱۲ز چندین آدمی درهیچ جائی
نمیبینم سر موئی وفائی
۱۳چو در من نیز یک ذرّه وفا نیست
ز غیری این وفا جُستن رو انیست
۱۴چو من محرم نَیَم خود را زمانی
کِه باشد محرم من در جهانی
۱۵ز همراهان دین مردی ندیدم
زاخوان صفا گردی ندیدم
۱۶بسی رفتم هم آنجا ام که بودم
نمیدانم کزین رفتن چه سودم
۱۷دلا چون هم نشینانت برفتند
رفیقان و قرینانت برفتند
۱۸تو تا کَی باد پیمائی ز سودا
برَو تا کَی کنی امروز و فردا
۱۹بخوردی همچو بیکاران جهانی
غم کارت نمیبینم زمانی
۲۰اگرچه صبحدم را هم دمی هست
ولی صادق نداد آن همدمش دست
۲۱بکن کاری که وقت امروز داری
برافروز آتشی چون سوز داری
۲۲همه خفتند چه مست و چه هشیار
تو کَی خواهی شدن از خواب بیدار
۲۳ترا تا چند ازین باریک گفتن
که میباید ترا با ریگ رُفتن
۲۴چو ابرهیم گفتار آمدی تو
چرا نمرود رفتار آمدی تو
۲۵چو نتوانی که مرد کار میری
زهی حسرت اگر مُردار میری
۲۶به گرد قال آخر چند گردی
قدم در حال نِه گر شیر مردی
۲۷دل تو گر ز قال آرام گیرد
کجا از حالِ مردان نام گیرد
۲۸چو قشری بیش نیست این قال آخر
طلب کن همچومردان حال آخر
۲۹چو تو عمر عزیز خود بیکبار
همه در گفت کردی،کی کنی کار
۳۰بُت تو شعر میبینم همیشه
ترا جز بت پرستی نیست پیشه
۳۱