بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد
مگر ناگه بدو کودک نظر کرد
۱یکی را پیش نان و نان خورش بود
دگر را نانِ تنها پرورش بود
۲مگر این یک ازان یک نان خورش خواست
که کارش مینشد بی نان خورش راست
۳دگر یک گفت اگر باشی سگ من
که هم چون سگ زنی تگ بر تگ من
۴بیابی نان خورش از من وگرنه
ترا بس نان تنها و دگر نه
۵چو راضی گشت آن کودک بدان کار
دوان شد همچو سگ در ره برفتار
۶نهادش رشته بر گردن که سگ باش
ببانگ سگ درآی و تیز تگ باش
۷چنان کالقصّه فرمودش چنان کرد
که تا آن نان خورش بر روی نان کرد
۸بزرگ دینش گفت ای خرد کودک
اگر تو بودتی در کار زیرک
۹قناعت کردتی بر نان زمانی
وزین سگ بودنت بودی امانی
۱۰بترک نان خورش بایست گفتن
که تا چون سگ نبایستیت رفتن
۱۱چو سگ تا کی کنم از پس جهانی
برای جیفهٔ و استخوانی
۱۲اگر محمود اخبار عجم را
بداد آن پیل واری سه درم را
۱۳چه کرد آن پیل وارش؟ کم نیرزید
بر شاعر فقاعی هم نیرزید
۱۴زهی همّت که شاعر داشت آنگاه
کنون بنگر که چون برخاست از راه
۱۵بحمدالله که در دین بالغم من
بدنیا از همه کس فارغم من
۱۶هر آن چیزی که باید بیش ازان هست
چرا یازم بسوی این و آن دست
۱۷