سخن گر برتر از عرش مجیدست
فروتر پایهٔ شعر فریدست
۱ز عالمهای علوی یک مجاهز
نگوید آنچه ما گفتیم هرگز
۲رسانیدم سخن تا جایگاهی
که کس را نیست آنجا هیچ راهی
۳دم عیسی ترا پیدا نمودم
چو صبح از دم ید بَیضا نمودم
۴ز چندین باغ کز من یادگارست
جهان چون باغ جنّت پرنگارست
۵جوانمردان بسی شبهای تا روز
شوند از باغهای من دلفروز
۶کسی کز گفتهٔ خود لاف میزد
نَفَس چون صبح از دل صاف میزد
۷اگر تا دَورِ من میزیستی او
بمردی چون بدین نگریستی او
۸بلی چون آفتاب آید پدیدار
نماند صبح را یک ذرّه مقدار
۹چو بحر شعر من کامل فتادست
هزاران چشمه بر ساحل فتادست
۱۰چو بحر چشم من برهر کناری
پدید آورد هر دم چشمه ساری
۱۱ازان یک چشمه خورشید بلندست
که بدل خویش گیتی درفکندست
۱۲مدد از بحر شعرم گر نبُردی
ز تیغ خویش هرگز سر نبردی
۱۳قیامت تیره خواهد گشت خورشید
ولی روشن بوَد این شعر جاوید
۱۴که تا درخلد حوران دلفروز
بلحن عشق میخوانند هر روز
۱۵چو شعر من همه توحید پاکست
اگر در خلد برخوانی چه باکست
۱۶در گنج الهی برگشادم
الهی نامه نام این نهادم
۱۷بزرگانی که در هفت آسمانند
الهی نامهٔ عطار خوانند
۱۸ز فخر این کتابم پادشاهیست
کالهی نامه از فیض الهیست
۱۹بنَو هر ساعتم جانی فرستد
ز غیبم هر نفس خوانی فرستد
۲۰چو من از غیب روزی خواره باشم
چرادر بند هر بیچاره باشم
۲۱دلی درس لَدُنّی نرم کرده
نخواهد خوردنی گرم کرده
۲۲منم وحشی صفت در گوشه بی کس
ز عالم مردی حَمزَه مرا بس
۲۳چو این وحشی ز حمزه بیقرارست
مرا با حمزه و وحشی چه کارست
۲۴چو من محبوسِ این پیروزه بامم
بدنیا در یکی خانه تمامم
۲۵چه خواهم کرد طول و عرضِ دنیا
کبودی سما و ارضِ دنیا
۲۶مرا ملکی که من دارم پسندست
وگر در بایدم چیزی سپندست
۲۷چو در ملک قناعت پادشاهم
توانم کرد دائم هرچه خواهم
۲۸