شنودم کز سلف درویش حالی
هوای قلیهای بودش به سالی
۱چو سیمی دست داد آن مرد درویش
سوی قصاب راه آورد در پیش
۲مگر قصاب ناخوش زندگانی
بدادش گوشتی چو نان که دانی
۳چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دید
سراسر یا جگر یا استخوان دید
۴جگر خود بود یکباره دگر خواست
که کار ما نیاید بی جگر راست
۵دل ما غرقهٔ خون شد به یک بار
چه میخواهند زین مشتی جگر خوار
۶نه ما را طاقت بارگران است
نه ما را برگ بی برگی جانست
۷چنان غم یار ما شد در غم یار
که نیست از کار غم ما را غم کار
۸اگر گردون به مرگ ما کند ساز
غم عشقش کفن از ما کند باز
۹