یکی پرسید از آن مجنون پرغم
که رمزی بازگوی از خلق عالم
۱چنین گفتا که خلق این خرابه
همه هستند کالوی قرابه
۲بنادانی چو آن حجام استاد
دمی خوش میکشند از خون وزباد
۳سزد گر از جهان بسیار گویی
که خوش وقتیست کز وی راز جویی
۴سزد گر سینه پر آتش شوی زو
که در وقت گرستن خوش شوی زو
۵برو خوشی عالم سر فرو پوش
سخن در پردهٔ دل دار خاموش
۶به شادی از تو گر یک دم برآید
پی یک شادیت صد غم درآید
۷وصالی بی فراقی قسم کس نیست
که گل بی خار و شکر بی مگس نیست
۸جهان بی وفا نوری ندارد
دمی بی ماتمی سودی ندارد
۹اگر سیمیت بخشد سنگ باشد
وگر عذریت خواهد لنگ باشد
۱۰هزاران حرف ناکامی بخوانیم
که تا در عمر خودکامی برانیم
۱۱اگر کامیست در کام بلاییست
وگر گنجیست زیر اژدهاییست
۱۲اگر تختست بس نااستواریست
وگر عمرست بس ناپایداریست
۱۳جهان بی وفا جای سپنج است
ز مرکز تا محیط اندوه و رنج است
۱۴نمیدانم کسی را بی غمی من
که تا دستی درو مالم دمی من
۱۵چو هست و نیز میآید غم و بار
نه ونیزم همی آید غم کار
۱۶اگر آدم نخوردی گندمی را
کجا بودی جوی غم مردمی را
۱۷به سیصد سال آدم مانده غم ناک
ز بهر گندمی خون ریخت بر خاک
۱۸پدر او بود و اصل او بود ما را
به یک گندم هدف شد صد بلا را
۱۹اگر تو لقمهای خواهی به شادی
محالست این که از آدم بزادی
۲۰چو او را گندمی بی صد بلا نیست
ترا هم لقمهٔ بی غم روانیست
۲۱برو تن در غم بارگران ده
بسی جان کن چو جان خواهند جان ده
۲۲نمیبینم ترا آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته با گور
۲۳اگر زیر و زبر گردانی افلاک
نمیآرد کسی یاد از کفی خاک
۲۴چه خیزد از تو ای افتاده در دام
صبوری کن صبوری و بیارام
۲۵که گفتت کآتشی درخویشتن زن
مکن خاک از سر خود باز تن زن
۲۶برو گر عاقلی نظارگی باش
وگر دیوانهای یک بارگی باش
۲۷چو مقصودی نمیبینی ازین تو
چنین تا کی زنی سر بر زمین تو
۲۸مزن سر بر زمین ای مرد غمناک
که سر بر خشت خواهی بود در خاک
۲۹مزن بر روی این گردون ناساز
که هم گردون بروی تو زند باز
۳۰چخیدن هم چو آتش کی بود سود
که بیرون آید از هر روزن این دود
۳۱نچخ چندین چو ناکام اوفتادی
فرو ده تن چو در دام اوفتادی
۳۲جگرخواری دل مست جگرخوار
که کس را برنیامد بی جگر کار
۳۳