حکیم ترمذی کرد این حکایت
ز حال آدم و حوا روایت
۱که بعد از توبه چون با هم رسیدند
ز فردوس آمده کُنجی گزیدند
۲مگر آدم بکاری رفت بیرون
بر حوا دوید ابلیس ملعون
۳یکی بچّه بَدش خنّاس نام او
بحوا دادش و برداشت گام او
۴چوآدم آمد و آن بچه را دید
ز حوا خشمگین شد زو بپرسید
۵که او را از چه پذرفتی ز ابلیس
دگرباره شدی مغرور تلبیس
۶بکشت آن بچه را و پاره کردش
بصحرا برد و پس آواره کردش
۷چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس
بخواند آن بچهٔ خود را بتلبیس
۸درآمد بچهٔ او پاره پاره
بهم پیوست تا گشت آشکاره
۹چو زنده گشت زاری کرد بسیار
که تا حوا پذیرفتش دگربار
۱۰چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا
بدید آن بچهٔ او را هم آنجا
۱۱برنجانید حوا را دگر بار
که خواهی سوختن ما را دگر بار
۱۲بکشت آن بچه و آتش برافروخت
وزان پس بر سر آن آتشش سوخت
۱۳همه خاکستر او داد بر باد
برفت القصه از حوا بفریاد
۱۴دگر بار آمد ابلیس سیه روی
بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوی
۱۵درآمد جملهٔ خاکستر از راه
بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه
۱۶چو شد زنده بسی سوگند دادش
که بپذیر و مده دیگر ببادش
۱۷که نتوانم بدادن سر براهش
چو بازآیم برم زین جایگاهش
۱۸بگفت این و برفت و آدم آمد
ز خنّاسش دگر باره غم آمد
۱۹ملامت کرد حوا را ز سر باز
که از سر در شدی با دیو دمساز
۲۰نمیدانم که شیطان ستمگار
چه میسازد برای ما دگر بار
۲۱بگفت این و بکشت آن بچه را باز
پس آنگه قلیهٔ زو کرد آغاز
۲۲بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش
وزانجا شد بکاری دل پُر آتش
۲۳دگر بار آمد ابلیس لعین باز
بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز
۲۴چو واقف گشت خنّاس از خطابش
بداد از سینهٔ حوّا جوابش
۲۵چو آوازش شنید ابلیسِ مکّار
مرا گفتا میسّر شد همه کار
۲۶مرا مقصود این بودست ما دام
که گیرم در درون آدم آرام
۲۷چو خود را در درون او فکندم
شود فرزند آدم مُستمندم
۲۸گهی در سینهٔ مردم ز خنّاس
نهم صد دام رُسوائی زوسواس
۲۹گهی صدگونه شهوة در درونش
برانگیزم شوم در رگ چو خونش
۳۰گهی از بهر طاعت خوانمش خاص
وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص
۳۱هزاران جادوئی آرم دگرگون
که مردم را برم از راه بیرون
۳۲چو شیطان در درونت رخت بنهاد
بسلطانی نشست وتخت بنهاد
۳۳ترا در جادوئی همت قوی کرد
که تا جانت هوای جادوئی کرد
۳۴اگر شیطان چنین ره زن نبودی
چنین سلطان مرد و زن نبودی
۳۵در افکندست خلقی را بغم در
همه گیتی برآورده بهم بر
۳۶بهر کُنجی دلی در خواب کرده
بهرجائی گِلی در آب کرده
۳۷ترا ره میزند وز درد این کار
چوابرت چشم ازان گشتست خون بار
۳۸گر آدم را که در یک دانه نگریست
به سیصد سال میبایست بگریست
۳۹ببین کابلیس را در لعن و در رشک
ز دیده چند باید ریختن اشک
۴۰