یکی دیوانهای گریان و دلسوز
شبی در پیش کعبه بود تا روز
۱خوشی میگفت اگر نگشاییام در
بدین در همچو حلقه میزنم سر
۲که تا آخر سرم بشکسته گردد
دلم زین سوزِ دایم رَسته گردد
۳یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه
که پُر بت بود این خانه دو سه راه
۴شکسته گشت آن بتهای درونش
شکسته گیر یک بت از برونش
۵اگر میبشکنی سر از برون تو
بتی باشی که گردی سرنگون تو
۶درین راه از چنین سر کم نیاید
که دریا بیش یک شبنم نیاید
۷بزرگی چون شنید آواز هاتف
بدان اسرار شد دزدیده واقف
۸بهخاک افتاد و چشمش خون روانکرد
بسی جان از چنین غم خون توانکرد
۹چو با او هیچ نتوانیم کوشید
نمیباید بهصد زاری خروشید
۱۰