چنین نقل است کهایّوب پیمبر
که عمری در بلایی بود مضطر
۱هم از گرگانِ دنیا رنج دیده
هم از کِرمان بسی سختی کشیده
۲درآمد جبرئیل و گفت ای پاک
چه میباشی بنال از جانِ غمناک
۳که گر باشد ترا هر دم هلاکی
ازان حق را نباشد هیچ باکی
۴اگر عمری صبوری پیش آری
نهٔ حق گر صبوری بیش داری
۵چنان تقدیر گردان است پرگار
ز وَی کس نیست یک نقطه خبردار
۶نه دل از دل خبر دارد نه جان هم
ولی کاری روان بی این و آن هم
۷