مگر نمرود را چون هشتصد سال
برآمد تیره شد حالی بر او حال
۱اگرچه از تکبّر پیلتن بود
ولی یک پشّه او را راهزن بود
۲یقینش شد که چون انکار کردهست
خدای این پشه را بر کار کردهست
۳به ابرهیم گفت او کهآشکارست
که اکنون گنج من بیش از هزارست
۴همه پُر زرِّ سرخ است و جواهر
به تو بخشم، دعایی گوی آخر!
۵که تا از فضل و رحمت حق تعالی
دهد از نور ایمانم کمالی
۶خلیل آنجا نهادش روی بر خاک
زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک
۷ز دل برگیر قفل این بیخبر را
بجنبان سلسله، بگشای در را
۸به ایمان تازهگردان جان مستش
به فضل خود ممیران بتپرستش
۹خطاب آمد ز حضرت کای پیمبر
تو فارغ شو ازو و رنج کم بر
۱۰که ما را نیست ایمان بهایی
که هست این گوهرِ ایمان عطایی
۱۱که چون خواهیم فرمانی درآید
ز ترسایی مسلمانی برآید
۱۲بزرگانی که استغناش دیدند
نه شب خفتند و نه روز آرمیدند
۱۳چو کور از نقطهٔ اسرار بودند
همه سرگشته چون پرگار بودند
۱۴چو کس را از دم آخر خبر نیست
ازان دم حصّه جز خوف و خطر نیست
۱۵