ز عیسی آن یکی درخواست یک روز
که نام مهتر حقّم درآموز
۱مسیحش گفت تو این را نشائی
چه خواهی آنچه با آن برنیائی
۲بسی آن مرد سوگندانش برداد
که میباید ازین نامم خبر داد
۳چو نام مهترش آخر در آموخت
دلش چون شمع ازان شادی برافروخت
۴مگر آن مرد روزی در بیابان
گذر میکرد چون بادی شتابان
۵میان ره گوی پر استخوان دید
تفکّر کرد و آنجا روی آن دید
۶که ازنام مهین جوید نشانی
کند از کهترین وجه امتحانی
۷بدان نام از خدای خویش درخواست
که تا زنده کند آن استخوان راست
۸چو گفت آن نام حالی استخوان زود
بهم پیوست و پیدا کرد جان زود
۹پدید آمد یکی شیر از میانه
که آتش میزد از چشمش زبانه
۱۰بزد یک پنچه و آن مرد را کُشت
شکست از پنجهٔ او مرد را پُشت
۱۱بخورد آنگه بزاری در زمانش
میان ره رها کرد استخوانش
۱۲هم آنجا کاستخوان شیر نر بود
شد آن گَو ز استخوان مرد پُر زود
۱۳چو بشنید این سخن عیسی بر آشفت
زبان بگشاد با یاران چنین گفت
۱۴که آنچ آنرا کسی نبوَد سزاوار
ز حق خواهد نباشد حق روادار
۱۵ز حق نتوان همه چیز نکو خواست
که جز بر قدرِ خود نتوان ازو خواست
۱۶تو گر شایستگی باخویش داری
هر آن چیزی که خواهی بیش داری
۱۷چه گر کار تو زاری و دعا است
ولیکن کار او محض عطا است
۱۸چه علّت در میان آری پدیدار
که خود بخشد اگر باشد خریدار
۱۹