حریصی در میان مست و هشیار
بسی جان کند و هم کوشید بسیار
۱بروز و شب زیادت بود کارش
که تا دینار شد سیصد هزارش
۲فزون از صد هزارش بود املاک
فزون از صد هزارش نقد در خاک
۳فزون از صد هزار دیگرش بود
که پیش مردمان کشورش بود
۴چو مال خویش از حد بیش میدید
سرای خویش و مال خویش میدید
۵بدل گفتا که بنشین و همه سال
بخور خوش تا ازان پس چون شود حال
۶چو شد این مال خرج خورد و پوشم
اگر باید دگر آنگه بکوشم
۷چو خوش بنشست تا زر میخورد خوش
بشادی نفس را میپرورد خوش
۸چو با خود کرد این اندیشه ناگاه
درآمد زود عزرائیل جان خواه
۹چو عزرائیل را نزدیک دید او
جهان بر چشمِ خود تاریک دید او
۱۰زبان بگشاد و زاری کرد آغاز
که عمری صرف کردم در تگ و تاز
۱۱کنون بنشستهام تا بهره گیرم
روا داری که من بیبهره میرم
۱۲کجا میگشت عزرائیل ازو باز
همی جان برگرفتن کرد آغاز
۱۳بزاری مرد گفتا گر چنانست
که ناچار این زمانت قصدِ جانست
۱۴کنون دینار من سیصد هزارست
دهم یک صد هزارت گر بکارست
۱۵سه روزم مهل ده بر من ببخشای
وزان پس پیش گیر آنچت بوَد رای
۱۶کجا بشنید عزرائیل این راز
کشیدش عاقبت چون شمع در گاز
۱۷دگر ره مرد گفتا دادم اقرار
ترا دو صد هزار از نقد دینار
۱۸دو روزم مهل ده چون هست این سهل
نداد القصه عزرائیل هم مهل
۱۹مگر میداد خود سیصد هزاری
که تا مهلش دهد یک روز باری
۲۰بزاری گفت بسیارو شنید او
نبودش مهل و مقصودی ندید او
۲۱بآخر گفت میخواهم امانی
که تا یک حرف بنویسم زمانی
۲۲امانش داد چندانی که یک حرف
نوشت از خون چشم خود بشنگرف
۲۳که هان ای خلقِ عمر و روزگاری
که میدادم بها سیصد هزاری
۲۴که تا یک ساعتی دانم خریدن
نبودم هیچ مقصود از چخیدن
۲۵چنین عمری شما گر میتوانید
نکو دارید وقدر آن بدانید
۲۶که گر از دست شد چون تیر از شست
نه بفروشند و نه هرگز دهد دست
۲۷کسی کو در چنین عمری زیان کرد
بغفلت عمرِ شیرین را فشان کرد
۲۸