پیمبر در شب معراج ناگاه
یکی دریای اعظم دید در راه
۱ملایک گردِ آن استاده خَیلی
گشاده هر یکی از دیده سَیلی
۲پیمبر گفت ای پاکان بیکبار
چرا گرئید پیوسته چنین زار
۳ز غیب الغیب چون فرمان بدادند
زبان در پیشِ پیغامبر گشادند
۴کز آنگه باز کین گردون خمیدست
خدا از نور ما را آفریدست
۵وز آنگه باز میگرئیم از آنگاه
بقومی ز امّتت کایشان درین راه
۶چنان دانند و در باری نباشند
که درکارند و در کاری نباشند
۷ندانند و ز پنداری که دارند
دران پندار عمری میگذرانند
۸بدین نقدی که تو داری و دانی
چگونه میکنی بازارگانی
۹اگر بودی غم دینت زمانی
نبودی هر دمت در دین زیانی
۱۰بکن کاری که اینجا مردِ کاری
که چون آنجا رَوی در زیرِ باری
۱۱دریغا سودِ بسیارت زیان شد
که راهت محو گشت و کاروان شد
۱۲دریغا عمرِ خود بر باد دادی
نه نیکو عمرِ خود را داد دادی
۱۳دگر از حق چه خواهی زندگانی
که قدر این قدر هم میندانی
۱۴کسی کو قدرِ یک جَو عمر نشناخت
بگنجی عمر نتواند سرافراخت
۱۵مده بر باد عمرت رایگانی
که بر بادست عمر و زندگانی
۱۶چنین عمری که گر خواهی زمانی
کسی نفروشدت هرگز بجانی
۱۷