مگر شد آشکارا قحط سالی
به پیش خلق آمد تنگ حالی
۱سراسیمه جهانی خلقِ محبوس
شدند از بهرِ باران پیشِ طاوس
۲که باران مینیاید آشکارا
دعائی کن زحق در خواه ما را
۳پس آنگه گفت طاوس ای عزیزان
نگردد ابر بر بیهوده ریزان
۴شما را گرچه جز باران طلب نیست
اگر باران نمیبارد عجب نیست
۵عجب اینست کز چندین گنه کار
نبارد سنگ بر مردم بیکبار
۶اگرچه میغ ترک آسمان کرد
تعجّب گر کنی زان میتوان کرد
۷که نکشافد زمین از شومی ما
خورد ما را ز نامعلومی ما
۸تو پنداری که ازمردانِ راهی
کدامین مرد، سرگردانِ راهی
۹چو پندار تو برگیرند از پیش
کسی مرده سگی برخیزد از خویش
۱۰