حکیمی بود کامل مرزبان نام
که نوشروان بدو بودیش آرام
۱پسر بودش یکی چون آفتابی
بهر علمی دلش را فتح بابی
۲سفیهی کُشت ناگه آن پسر را
بخَست از درد جان آن پدر را
۳مگر آن مرزبان را گفت خاصی
که باید کرد آن سگ را قصاصی
۴جوابی داد او را مرزبان زود
که الحق نیست خون ریزی چنان سود
۵که من شرکت کنم با او دران کار
بریزم زندهٔ را خون چنان زار
۶بدو گفتند پس بستان دِیَت را
نخواهم گفت هرگز آن دیت را
۷نمییارم پسر را با بها کرد
که خون خوردن بوَد از خون بها خورد
۸نه آن بَد فعل کاری بس نکو کرد
که میباید مرا هم کار او کرد
۹گر از خون پسر خوردن روا نیست
چرا پس خونِ خود خوردن خطا نیست
۱۰ز خون خویش آنکس خورده باشد
که عمر خویش ضایع کرده باشد
۱۱ترا از عمر باقی یک دو هفتهست
دگر آن چیز کان به بود رفتهست
۱۲گرفتم توبه کردی یک دو هفته
چه سازی چارهٔ آن عمرِ رفته
۱۳