یکی تابوت میبردند بر دست
بدید از دور آن دیوانهٔ مست
۱یکی را گفت این مرده که بودهست
که ناگه شیرِ مرگش در ربودهست
۲بدو گفتند ای مجنون پُر شور
جوانی بود کُشتیگیرِ پُر زور
۳بدیشان گفت دیوانه که برنا
اگرچه بود در کُشتی توانا
۴ولیکن میندانست آن جگرسوز
که ناگه با که در کُشتی شد امروز
۵حریفی بس تواناش اوفتادهست
به قوّت بی محاباش اوفتادهست
۶چنان در خاکش افکندهست و در خون
که دیگر برنخواهد خاست اکنون
۷ولی الحمدلله میتوان کرد
که جائی میتوان دید این جوانمرد
۸چو چاره نیسب ز افتادن کسی را
بدین دریا درافتادن بسی را
۹تو گر اینجا دراُفتی جان نداری
چو در برخاستن ایمان نداری
۱۰خوش آمد عالمت افراختی بال
فرو بردی بدین مردار چنگال
۱۱تو این ده نه گرفتی نه خریدی
همان انگار کین ده را ندیدی
۱۲نیاید هیچ عاقل در جهانی
که بر مردم سر آید در زمانی
۱۳چرا جانت به عالم باز بستهست
که این عالم بیک دم باز بستهست
۱۴جهان آنست گر تو مردِ آنی
شوی آنجا که هستی آن جهانی
۱۵