بزرگی بود از اصحاب توحید
که شد در بادیه عمری بتجرید
۱نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت
نه آب و زادِ ره با خویشتن داشت
۲بآخر در ره آمد چون غریبان
نهاده پارهٔ نان در گریبان
۳گهی بوئیدی آن نان گه گرفتی
گهی چون عاجزان لختی بخفتی
۴یکی گفتش که چون بودت چنین زیست
چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست
۵ببوی پارهٔ نان هر زمان تو
چنین چون گشتی آخر آنچنان تو
۶چنین گفت او کزان شیوه بدردم
کفارت میکنم آنرا که کردم
۷که چون تجریدِ من پندار بودست
غرور و غفلتم بسیار بودست
۸ز من آن جمله دعوی بود دعوی
کنون چون ذرّهٔ در تافت معنی
۹مرا داد از غرور خویش توبه
کنون هر ساعت افزون بیش توبه
۱۰برون حق بچیزی زنده بودن
کجا باشد دلیل بنده بودن
۱۱به چیزی دونِ حق گر زنده باشی
بقطع آن چیز را تو بنده باشی
۱۲بموئی گر ترا پیوند باشد
هنوزت قدرِ موئی بند باشد
۱۳تو میباید که کُل برخیزی از پیش
بهر دم می در افزائی تو در خویش
۱۴چو میدانی که ناکامست مرگت
چرا نبوَد بمرگ خویش برگت
۱۵نهٔ سر سبزتر از برگ، برخیز
بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز
۱۶بدین دَر گر بخواهی اوفتادن
سرافرازیت ازین خواهد گشادن
۱۷بدین دَر گر بیفتی چون خرابی
چنان خیزی که گردی آفتابی
۱۸