زنان مصطفی یک روز با هم
بپرسیدند ازو کای صدر عالم
۱کرا داری تو از ما بیشتر دوست
اگر با ما بگوئی حال نیکوست
۲پیمبر گفت ای قوم دلفروز
شما را صبر باید کرد امروز
۳که تا فردا بگویم آنچه دانم
جواب جمله بدهم گر توانم
۴چو شب شد همچو روز هجر تاریک
جدا زان هر یکی را خواند نزدیک
۵نهانی هر زنی را خاتمی داد
همی از بهر حاجت مرهمی داد
۶ز هر یک حجتی بستد که یک دم
نگوید با زن دیگر زخاتم
۷پس پرده نهان میدارد آن راز
نبگذارد برون از پرده آواز
۸بآخر چون درآمد روز دیگر
رسیدند آن زنان پیش پیمبر
۹بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار
زبان بگشاد پیغمبر بگفتار
۱۰که آن را دوست تر دارم ز عالم
که او را دادهام در خفیه خاتم
۱۱زنان چون این سخن از وی شنودند
همه پنهان ز هم شادی نمودند
۱۲نگه کردند در یکدیگر آنگاه
ازان سِر کس نبود البته آگاه
۱۳جدا هر یک ز سر آن خبر داشت
ولی با عایشه کاری دگر داشت
۱۴اگر دل خواهدت ای مرد ناچار
که کاری باشدت در پرده زنهار
۱۵نواله از جگر کن شاد میباش
ولی درخون دل آزاد میباش
۱۶که تا تو خون ننوشی در جدائی
نیابی ره بسر آشنائی
۱۷