مگر چون رابعه صاحب مقامی
نخورده بود یک هفته طعامی
۱در آن یک هفته هیچ از پای ننشست
صلوة و صوم بودش کار پیوست
۲چو جوع افتادگی در پایش آورد
شکستی سخت در اعضایش آورد
۳یکی مستوره بودش در حوالی
طعامش کاسهای آورد حالی
۴مگر شد رابعه در درد و داغی
که تا در گیرد از جایی چراغی
۵چو باز آمد مگر یک گربه ناگاه
فکنده بود پست آن کاسه در راه
۶دگر باره برفت از بهر کوزه
که تا بگشاید آن دلتنگ روزه
۷بیفتاد آن زمانش کوزه از دست
جگر تشنه بماند و کوزه بشکست
۸ز دل آهی برآورد آن جگر سوز
که گفتی گشت عالم آتشافروز
۹به صد سرگشتگی میگفت الهی
ازین بیچارهٔ مسکین چه خواهی؟
۱۰فکندی در پریشانی مرا تو
به خون در چند گردانی مرا تو؟
۱۱خطاب آمد که گر این لحظه خواهی
به تو بخشم من از مه تا به ماهی
۱۲ولی اندوه چندین سالهٔ خویش
ز دل بیرون بریمت، این بیندیش
۱۳که اندوه من و دنیای محتال
نیاید جمع در یک دل به صد سال
۱۴گرت اندوه ما باید همیشه
مدامت ترک دنیا باد پیشه
۱۵ترا تا هست این، یک روی آن نیست
که اندوه الهی رایگان نیست
۱۶