چنین گفتند کان مدت که ارواح
درو بود آفریده پیش از اشباح
۱شمار مدتش سالی سه چارست
که هر یک زان جهان او هزارست
۲چنین نقلست کان جانهای عالی
دران مدت که بود از جسم خالی
۳بجمع آن جمله را پیوسته کردند
بیک صفشان بهم در بسته کردند
۴پس آنگه از پس جانها بیکبار
برأی العین دنیا شد پدیدار
۵چو آن جانها همه دنیا بدیدند
بجان و دل سوی دنیا دویدند
۶وزان قسمی که ماند آنجایگه باز
بهشت افتاد شان بر راست آنجا
۷چو این قسم ای عجب جنت بدیدند
بده جان از بر دوزخ رمیدند
۸بماندند اندکی ارواح بر جای
که ایشان را نماند از هیچ سو رای
۹نه دنیا را نه جنت را گزیدند
نه از دوزخ سر موئی رمیدند
۱۰خطاب آمد که ای جانهای مجنون
شما اینجا چه میخواهید اکنون
۱۱هم آزادید از دنیا و جنت
هم از دوزخ شما را نیست محنت
۱۲چه میباید شما را در ره ما
که لازم شد شما را درگه ما
۱۳خروشی زان همه جانها برآمد
تو گفتی عمر بر جانها سرآمد
۱۴که ای دارای عرش و فرش و کرسی
چو تو داناتری از ما چه پرسی
۱۵ترا خواهیم ما دیگر همه هیچ
توئی حق الیقین دیگر همه هیچ
۱۶خطاب آمد که گر خواهان مائید
همه خواهان انواع بلائید
۱۷همی چندان که موی جانور هست
دگر دیگ بیابان سر بسر هست
۱۸دگر چندان که دارد قطره باران
دگر چندان که برگ شاخساران
۱۹فزون زان بیش هر رنج و بلا من
فرو ریزم بزاری بر شما من
۲۰خسک سازم هزاران آتشین بیش
نهمتان هر زمان بر سینهٔ ریش
۲۱چو آن جانها خطاب حق شنیدند
ازان شادی خروشی برکشیدند
۲۲که جان ما فدای آن بلا باد
بما تو هرچه خواهی آن بماباد
۲۳بلای تو بجان ما باز گیریم
ز عمر جاودان آغاز گیریم
۲۴چو با هر جانش سری در میانست
گمان سر هر جانی چنانست
۲۵که صاحب سر این درگه جز او نیست
ز سر معرفت آگه جز او نیست
۲۶چنان کارواح میدانند نیکوست
ولی یک روح را دارد ازان دوست
۲۷دگرها پردهٔ آن روح باشند
برای آن همه مجروح باشند
۲۸چو موئی راه بر در میکشیدند
وگر هجده هزاران میبریدند
۲۹همه ارواح اگر چه یک صفت بود
ولی مقصود اهل معرفت بود
۳۰