بحق گفتا کلیم عالم آرای
کسیم از دوستان خویش بنمای
۱که تا روشن شود چشم برویش
که دل میسوزدم از آرزویش
۲خطاب آمد که ما را اهل دردی
بصدق اندر فلان وادیست مردی
۳که او از خاصگان درگه ماست
شبانروزی سلوکش در ره ماست
۴روانه شد کلیم از بهر دیدار
بدید آن مرد را مستغرق کار
۵نهاده نیم خشتی زیر سر در
پلاسی تا سر زانو ببر در
۶هزاران مور و زنبور و مگس نیز
برو گرد آمده از پیش و پس نیز
۷سلامش کرد موسی گفت آنگاه
که گر هستت بچیزی مَیل در خواه
۸بدو گفت ای نبیّ الله بشتاب
مرا از کوزهات ده شربتی آب
۹چو موسی از پی کوزه روان شد
بیک دم از تن آن تشنه جان شد
۱۰چو آب آورد پیشش موسی پاک
بمرده دید او را روی بر خاک
۱۱کلیم الله تعجب کرد و برخاست
که تا کرباس و گور او کند راست
۱۲چو باز آمد دریده بود شیرش
دلش خورده شکم زو گشته سیرش
۱۳بجوش آمد دل موسی ازان درد
بسی دردش زیادت شد ازان مرد
۱۴زبان بگشاد کای دانندهٔ راز
گلی را تربیت دادی بصد ناز
۱۵کجا سررشتهٔ این سر توان یافت
که سرّ تو نه دل دید و نه جان یافت
۱۶بگوش جان ز حق آمد جوابش
که چون هر بار ما دادیم آبش
۱۷همان بهتر که چون هر بار این بار
ز دست ما خورد آب آن جگرخوار
۱۸لباس او چو ما دادیم پیوست
چگونه موسی آرد در میان دست
۱۹کنون چون واسطه آمد پدیدار
چرا کرد التفاتی سوی اغیار
۲۰چو دید از حضرت چون ما عزیزی
ز غیر ما چرا میخواست چیزی
۲۱چو پای غیر آمد در میانه
ربودیم از میانش جاودانه
۲۲ولی تا باز ندهد آشکاره
حساب آن پلاس و خشت پاره
۲۳بعزّ عزِّ ما گر قدرِ موئی
ز ما بویش رسد از هیچ سوئی
۲۴عزیزا کار آسان نیست با او
سخن جز در دل و جان نیست با او
۲۵سخن با او چو درجان ودل آید
سخن آنجا ز دنیا مشکل آید
۲۶چو نتواند کسی بر جان قدم زد
به مردی بر کسی نتوان رقم زد
۲۷فلک را در صفش مشمر ز مردان
زنی پیرست چرخی کرده گردان
۲۸بهر چیزت چو صد پیوند باشد
ترا پیوند اصلی چند باشد
۲۹چو اینجا میکشد چندین نهنگت
چگونه بر فلک باشد درنگت
۳۰چو زنجیر زمین بر پای باشد
کجا بر آسمانت جای باشد
۳۱چو بر خیل سگان افتاد مهرت
چه بگشاید ز سُکّان سپهرت
۳۲کجا لایق بود در قدس پاکی
کرام الکاتبین با جِرمِ خاکی
۳۳جمالی کان بزرگان را مباحست
چه جای ساکنان مستراحست
۳۴نه هر جانی بدان سِر راه یابد
نه هر کس ای پسر آن جاه یابد
۳۵که در عالم هزاران جان درآید
که تا یک جان درین سِر با سر آید
۳۶