مگر یک روز سنجر شاه عالی
بر عبّاسه آمد جای خالی
۱نیامد کارِ این با کارِ آن راست
چو لختی پیش او بنشست برخاست
۲کسی گفتش چرا خاموش بودی
نگفتی تو حدیثی نه شنودی
۳جوابش داد عبّاسه پس آنگاه
که چشمم آن زمان کافتاد بر شاه
۴جهانی پُر ز شاخ تند دیدم
بدستم داسکی بس کند دیدم
۵بدان داسک نیارستم درودن
ندیدم چاره جز خاموش بودن
۶تو گر از جاهِ دنیا شادمانی
ز جاه آخرت محروم مانی
۷چو گرد تو برآید مال و جاهت
شود مال تو مار و جاه چاهت
۸دل تو چیست موسی، نفس فرعون
چو طشتی آتشین دنیا بصد لون
۹اگر جبریل فرماید بود خوش
ز موسی دست آوردن به آتش
۱۰ولی گوینده گر فرعون باشد
عذاب آتش صد لون باشد
۱۱که گر در طاعتی کردی گناهی
بود هر عضوِ تو بر تو گواهی
۱۲نه کفر آنجا و نه ایمانت باشد
کز اینجا آنچه بُردی آنت باشد
۱۳همان دروی که اینجا کشته باشی
همان پوشی که اینجا رشته باشی
۱۴ترا آنجا زیان و سود با تو
همان باشد که اینجا بود با تو
۱۵نیابی شادی ای درویش آنجا
مگر شادی بری با خویش آنجا
۱۶اگر در زهر و گر در نوش میری
تو هم بار خود اندر دوش گیری
۱۷چو یک یک ذرّهٔ عالم حجابست
ترا گر ذرّهٔ باشد حسابست
۱۸قدم بر جای سرگردان چو پرگار
گران جانی مکن بگذر سبکبار
۱۹