چو مُرد آن پیرمردِ پیرِ اصحاب
مگر آن شب مریدش دید در خواب
۱بپرسیدش که هین چون بود حالت
که میکردند ز من ربک سؤالت
۲چنین گفت او که دیدم آن دو تن را
خدایم را سپردم خویشتن را
۳مرا گفتند ای خوش برده خوابت
خدایت کیست و چیست اینجا جوابت
۴سخن گوی جهان در هیچ بابی
نشد وا خانه از بهر جوابی
۵چنین گفتم که من از تنگنایی
بدل کردم سرایی نه خدایی
۶شوید از من بحق چون از کمان تیر
بحق گویید میگوید فلان پیر
۷ترا چندان که ریک و برگ و مویست
بهر یکصد هزار اسرار جویست
۸تو با این جمله پاکان دل افزای
فراموشم نکردی در چنین جای
۹مرا کاندر دو عالم جز تو کس نیست
فراموشت کنم اینم هوس نیست
۱۰