یکی دیوانه میریخت اشکِ بسیار
یکی گفتش چرا گرئی چنین زار
۱بگویم، گفت ازانم خون فشانی
که تا دل سوزدش بر من زمانی
۲یکی گفتش که او را دل نباشد
کسی کین گوید او عاقل نباشد
۳جوابش داد آن دیوانه پیشه
که او دارد همه دلها همیشه
۴همه دلها که او دارد شگرفست
چه گونه دل ندارد این چه حرفست
۵همه چیزی که اینجا هست از آنجاست
بدو نیک و بلند و پست از آنجاست
۶پس این دلهای ما ز آنجا بوَد نیز
دل تنها نمیگویم همه چیز
۷ترا گر خَیر و شرّ آید دوایت
از آنجا میتوان کردن روایت
۸ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد
که قوم سامری را سرنگون کرد
۹ولی چون باد ازو در مریم آمد
ز روح الله حیات عالم آمد
۱۰بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست
اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست
۱۱تو زان رو بیخبر از قدس پاکی
که اندر تنگنای آب و خاکی
۱۲اگر تو زین خراب آزاد گردی
چو گنجی در خراب آباد گردی
۱۳هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی
بدل باری بحق پیوسته باشی
۱۴