شقیق بلخی آن شیخ مدرّس
مگر میگفت در بغداد مجلس
۱سخنها در توکل پاک میگفت
برفعت برتر از افلاک میگفت
۲بمردم گفت در باب توکل
قوی باشید و مندیشید از ذُل
۳که من در بادیه دلشاد رفتم
توکل کردم و آزاد رفتم
۴زمال و ملک با من یک درم بود
که آن در جیب من با من بهم بود
۵درآمد شد چو دل بر غَیب دارم
هنوز آن یک درم در جَیب دارم
۶به کعبه رفتم و باز آمدم شاد
که بهر آن درم حاجت نیفتاد
۷جوانی گرم رو از جای برخاست
بدو گفتا که بشنو یک سخن راست
۸در آن دم کان درم بستی تو در جیب
کجا بود اعتماد جانت بر غیب
۹کجا بود این توکل آن زمانت
که افکند این درم در صد گمانت
۱۰تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی
وگر بودی بدان ایمن نبودی
۱۱شقیق این حرف چون بشنید از وی
بمنبر بر فرو لرزید از وی
۱۲بداد انصاف کین حجّت عیانست
چه گویم حق بدست این جوانست
۱۳درین دیوان درم درمینگُنجد
که موئی نیز هم در مینگُنجد
۱۴بسی خون خورد آن سرگشتهٔ او
کنون چون شد بزاری کشتهٔ او
۱۵رها کن در میان خاک و خونش
که گلگونه چنین باید کنونش
۱۶عجب کارا که این درویش سازد
که گلگونه ز خون خویش سازد
۱۷عجب کارا که تا مرده نگردد
برو یک پیرهن پرده نگردد
۱۸