چنین گفتهست آن پاکیزه ذاتی
که گر یابد کسی از حق وفاتی
۱از اول روز ماتم داریش تو
دوُم روز و سوُم همداریش تو
۲زماتم تا بهفتم میگدازی
چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی
۳چو آخر روز باید بود تسلیم
چه میپیچی، در اول گیر تعلیم
۴همه تن گر شود چون مار پایت
گریزی نیست ممکن هیچ جایت
۵ندیدی وقت رفتن مار را هیچ
که در ره میرود پُر تاب و پُر پیچ
۶ولیکن چون بسوراخ آورد روی
درو کژّی نماند یک سر موی
۷که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچی
نیابد راه در سوراخ هیچی
۸تو هم کژّی ز خود بفکن پس آنگاه
بسوراخت برد از راستی راه
۹چو در کوری تو پی گُم کرده مانی
چو کوران از برون پرده مانی
۱۰نه بینی خلق را نه پای و نه سر
ز کوری زخم خورده مانده بر در
۱۱الف چون مستقیم آید به کوفی
چنان باید برأی العین صوفی
۱۲تصوّف چیست، در صبر آرمیدن
طمع از جملهٔ عالم بریدن
۱۳توکّل چیست، پی کردن زبان را
ز خود به خواستن خلق جهان را
۱۴فنا گشتن دل از جان برگرفتن
همه انداختن آن برگرفتن
۱۵