نجومی نیک میدانست آن شاه
شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه
۱شود بیچاره در دست بلائی
بکرد القصّه او از سنگ جائی
۲چو کرد از سنگ خارا خانهٔ راست
نگه دارندهٔ بسیار درخواست
۳چو در خانه شد آن را روزنی دید
ز روزن خانه را چون روشنی دید
۴بدست خویش روزن کرد مدروس
که تا در خانه تنها ماند محبوس
۵نبودش هیچ ره سرگشته آمد
بآخر تا که دم زد کُشته آمد
۶اگر خواهی که پیش افتی بهرگام
بترک خود بباید گفت ناکام
۷تو گر ترک خود و عالم نگوئی
چو مرگ آید بگوئی هم نگوئی
۸چو باقی نیست خفت و خورد آخر
چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر
۹