مگر بهلول چوبی داشت در دست
که بر هر گور میزد تا که بشکست
۱بدو گفتند ای مرد پر آشوب
چرا این گورها را میزنی چوب
۲چنین گفت او که این قومی که رفتند
دروغ بیعدد گفتند و خفتند
۳گه این گفتی سرای و منظر من
گه آن گفتی که اسباب و زر من
۴گه این گفتی که اینک کشت و کرمم
گر آن گفتی که اینک باغ و برمم
۵خدا گفت این همه دعوی روا نیست
که میراث منست آن شما نیست
۶چو ایشان جمله آن خویش گفتند
شدند و ترک جان خویش گفتند
۷ازین شان میزنم من بیخورو خواب
که بودند این همه یک مشت کذاب
۸چو انجام همه بگذاشتن بود
کجا دیدند ازان پنداشتن سود
۹کسی جمع چنان چیزی چرا کرد
که باید در پشیمانی رها کرد
۱۰چرا در عالمی بندی دلت را
که آخر خشت خواهد زد گِلت را
۱۱دو در دارد جهان همچون رباطی
ازین دَر تا بدان دَر چون صراطی
۱۲بدان ره گر نخواهی رفت هشیار
فرو افتی بدوزخ سر نگونسار
۱۳زمین را چون بیفتد سایه گاهی
کند تاریک مه را در سیاهی
۱۴اگرچه نیک روشن جرمِ ماهست
به پیشش از زمین آب سیاهست
۱۵زمین را چون عمل با ماه اینست
چه سازد آنکه او غرق از زمینست
۱۶بیک دم چون چنان نوری سیه کرد
بعُمری هم ترا داند تبه کرد
۱۷تبه گشتی و روی آن ندارد
که بِه گردی چو این امکان ندارد
۱۸نگونساری تو بیرون ز پیشست
که جانت را همه آفت ز خویشست
۱۹ترا کاری که از وی همچنانست
بدست خویش کردستی عیانست
۲۰